سرود باد پاییزست، می خواند نوایی نو
به این نغمه به رقص آید همه برگ درختانم
به شوق تو شود لبریز، جامم از سبوی تو
شوم مست و غزلخوانت ز زیبایی روی تو
شوم آرام از غوغای چشمان خمار تو
کنون گشتم چو صیدی من شکار تو...
تبلیغات سرود باد پاییزست، می خواند نوایی نو
به این نغمه به رقص آید همه برگ درختانم
به شوق تو شود لبریز، جامم از سبوی تو
شوم مست و غزلخوانت ز زیبایی روی تو
شوم آرام از غوغای چشمان خمار تو
کنون گشتم چو صیدی من شکار تو...
.

.
دیشب به چشم های مست تو پر باز کردم
تا بی کران دوردست عشق تو پرواز کردم
دیشب تو بودی و من و دل های غرق التهاب
غرق تو بودم ، غرق در زلفی خم و پر پیچ و تاب
وقتی در آغوشم نشستی گریه کردی،
لب ها خموش و چشم ها لبریز غوغا
دل هایمان پر جنب و جوش و پر تپش بود
در آن هیاهوی تب پر رمز و رازت
بر دست های مهربانت سجده کردم
دیگر خیال باطل است دلتنگی و تنها شدن ها
من مانده ام حیران ار این شیدایی و زیبا شدن ها./
این قصه را از دل برایت می نویسم
تا باز گویم شرح راز قلب خود را
وقتی که آغوش تو باز ، با سینه ام پیوند خورد
حس غریبی آشنا ، آسان مرا
با خود به دشت آرزوهای نهان برد
احساس ناب و تازه ای بر من اثر کرد
در چشم های عاشقت چیزی نمایان شد که بر عمق وجود من ثمر کرد
حاصل همین شعری است کز عشقت به یادت می نویسم ...
.
آمد ندای روشنی، از دور دست فاصله
گفتا بخوان با من نوای آشنای زندگی،
برخیـــز ای جان!
تا از نفس های تو دشت عاطفه رونق بگیرد،
با من بیا تا جای جای این زمین را غرق گل،
غرق درخت مهربانی کرده و با هم بخوانیم،
برخیـــز ای جان!
برخیز و شوری تازه کن،
تا از شمیم نافذت،
عالم گل افشانی شود،
برخیـــز ای جان!
- رامین -
.
ای دل تو در این دنیا دنبال چه می گردی
کآخر ز چنین گشتن نالانی و حیرانی
آشفته و گمگشته ، سرگشته و دلخسته
از بهر که می خوانی کین گونه غزلخوانی؟
شب بستر غمگونت آغشته به نم دیدم
با یاد چه دلداری زین سان تو پریشانی؟
با هر نفسی سوزی از سینه برون آید
از یاد که می سوزی؟ ای وای نمی دانی
هر چند که ما خاکیم، در کام ره عشقیم
از منزل جانان هم، افسوس تو می رانی
یاران همه رفتند از این شهر غریب ما
نایافته غمخواری، در مدح که می خوانی؟
در تو صدای مبهم زمزمه موج می زند
زمزمه را بلنــــد گو، تاکه ستاره بشنود
بانگ خوش نغمه ی تو، ساکت و بی رمق شده
نــــعره ی رُســـتمانه زن، تا که ســـتاره بشنود
تند از این معبر جان مگذر و با وقار باش
آی و صــــدای پای تو تا که ستاره بشنود
دلـــــنگران گــــفتن این ســــخن گـــران نـــباش
قصه ی شوق من و توست، تا که ستاره بشنود
همره راه عاشقان، همسفر سرور باش
خیز و پیاله ای بنه، تا که ستاره بشنود
.
به نگاه مهربانت
قسم ای شکوفه ی مهر
من و این دل کویری
تشنه ی قطره نگاهیم
تو بیا مرهم زخم دل پاره پاره ی من،
نفس دقایقم باش
به صدای پر ز مهرت
قسم ای ترانه ی شوق
دل من رمیـده گشته است از این باغ خزانی
تو بیا شقایقم باش
به خدا که این دل من،
آری این دل هوایی،
نفسی ز پای ننشست،
به امید آن نگاهت،
تا به یاد تو نوشتم:
« آخر کوچه ی زنبق
با نگاه پر فریبت
دست در دست من و
پای به قلب من نهادی
چشم من غرق نگاه تو شدو
مست گشتم،
از آن باده ی ناخورده ی لب های تو ای كَل»
.... و کنون
منم و این شب و یک دفتر شعر
- پر شده از خاطره های من و توست -
(( گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست))
.
در دشت تـنهایی خود،
بی حاصل و بی همزبان ،
می گردم و می گریم از درد نهان ،
بر حال رسوایی خود.
می گردم از بهر کسی ،
شاید کسی از جنس خود ،
یک غم خوری ، هم نفسی
دیر آشنایی مهربان.
در این جهان نامراد،
کو همدم و کو همزبان؟
مردم همه در فکر خویش ،
در فکر هر سود و زیان .
گاهی مگر یک آشنا
قدری بکاهد از غمم ،
آنهم چه کوتاه و سرد
آنهم چه بی تاثیر و کم !
بر روی لبهامان چه تلخ
نقش ریا بسته است نقش !
دیوار رنگارنگی این خلق
از کف تا به عرش !
در این غریو بی صدا
معنای شعرم گم شده ،
شاید فدای لعنت و
بی مهری مردم شده ؟! ....
.
کسی ز غصه دلم هنوز خطی نخوانده است
ز باغ شادمانی ام شکوفه ای نمانده است
مرا دلی سیاهتر ز نیمه ی کبود شب
که ماه هم ز خانه اش مرا به ناله رانده است
دل غمین بی رمق ، به بی زبانی و سکوت
ندا به صد اشاره اش به گوش من رسانده است
کسی ندیدم از وفا ، محبتی کند به ما
در این سرای پر جفا ، لهیب درد مانده است
- رامین -